آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 20 روز سن داره

آوینا...ستاره ی آسمانم

عکسهای سفر.شهریور 92

  شهر به شهر را تا دیدار خالصانه ی انسانهایش و خوبیهایش پیش رفتیم همه جا زندگی جاری ست با امیال نامتناهی بشر همه جا همه چیز یکسان است ما انسانهاییم ایستاده که از افق دیدمان معنا کرده ایم پستی و بلندی را زشتی و زیبایی را حتی پول و بی پولی را   همه جا همه چیز یکسان است   http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=41 c1dab993a84f6ae3a6c1f6dcc34938           ...
5 آبان 1392

اولین سالگرد تولد

یکسال گذشت به رسم سالهای بی برگشت گذشته به نیامدن همیشه ی لحظه هایمان قسم ناب ترین تقویم را تو ساختی    که لحظه هایم به پایت نمی رسند لحظه ای  در صبح چهارشنبه ی پاییز, که طلایی ترین بهار طلوع کرد.دختری از تبار مهر و مهربانی خلق شد..در شهر زنبق و رازقی متولد شدند لحظه هایی که قد کشیدی و پروانه ی نگاهمان در حوالی فانوس تو پرسه میزد لحظه هایم را نمیفروشم..لحظه هایی که مهربانی آموختیم     حالا تو هستی و وزن موازی خنده هایت  ... من ماندم و خاطرات خسته و خیسم تو هستی و اشک هایی که در آغوش من گم می شود.. من ماندم و ناباوری های مادربودنم تو که شاهراه ...
14 مهر 1392

بهار 92

  از هفت سين سرور    ماهي و تنگ بلور سکه و سبزه و آب    باز هم شادي عيد آرزوهاي سپيد   باز ليلاي بهار باز مجنوني بيد     بازهم رنگين کمان باز باران بهار    باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان    باز رقص دود عود  تاریخ: فروردین 92 با شروع بهار و بعد از چندین ماه مرخصی  بازگشت به محل کار نگرانی های من و بیقراری های تو را به هم گره می زند دلبندم... گفته بودم نترس تنهایی سراغت نمی آید.هستم گفته بودم لالایی هایت با من آغوش مادرانه ام برای تو شرمنده ام این روزها تصویر لرزان...
14 مهر 1392

تابستان و گرمای زندگی

      پدر یعنی تپش در قلب خانه        پدر یعنی تسلط بر زمانه پدر احساس خوب تکیه بر کوه پدر یعنی تسلی وقت اندوه پدر یعنی غرور و مستی من پدر یعنی تمام هستی من                                                                                                                         &n...
14 مهر 1392

کوچکترین رفتگر دنیا

  کوچکترین رفتگری که دیده ام آبی پوشیده بود   عجله نکنیم رنگ را نیز خواهی شناخت هرچندبعضی از بزرگترها (که هیچ اشاره نمیکنم به پدرت!!!!!!) گاهی سبز را آبی خطاب می کنند و سوسنی را زرد. بگذریم راستی پاهای برهنه ات را کجای دلم بگذارم؟! ...
14 مهر 1392

ریزنوشت

خوابم نمیبرد امشب از خستگی کارهای روزانه ی یک زن , یک مادر , خوابم نمیبرد امشب را که بیدارم ,  به سرفه های خشک رسول  و خس خس سینه اش گوش دادم به غلت زدنهای مدام شما , نگاه و نگرانی دوختم و گاهی افکار آشفته ام مرا به گمراهی کشاند با بیخوابی کلنجار می روم                                                          ساعت سه بامدا...
18 شهريور 1392

پاییز دوست داشتنی من

سلام و درود به فصل مهر و محبت...فصل مشق ...... مشق عشق.. فصل هزار رنگ زندگی..پادشاه فصل ها همیشه بهار را می ستودم که فصل شکفتن و نوشدن بود..این بار قدردان پاییزم که غنچه ی زندگی مان شکوفا شد..و وامدار مهرماهی که مهر و محبت را در قلبمان طلایی کرد مهر ٩١ می ستایم ترا چرا که خدایم در این ماه... دختری دلبندتر از تمام دلبستگی هایم... و شیرین تر از همه ی رویاهای شیرینم به من ارمغان داد....تا من شیداترین مخلوقش باشم ...
18 شهريور 1392